|
|
|
|
|
افتخاری در این چنین خون دادن نیست
من هم کلاسی خوبی دارم که هنوز به مطالبم سر می زند. آقای بلاش آبادی نظری در باره مطلب "پرسشی فرایاد "دادند که حیفم آمد جوابش را روی وب لاگ خودم نگذارم.
سلام . ممنون که هنوز به وب لاگم سر می زنید. در مورد پیروزی لبنان من چندان خوش بین نیستم. و راستش را بخواهید اخلاقم ایجاب می کند که هم به صدای تلوزیون ایران و شبکه العالم گوش کنم و هم به سی ان ان و بی بی سی نگاهی بیاندازم . حرفه ما ایجاب می کند که به برجسته سازی های رسانه ای با نگاهی نقادانه بنگریم . تحلیل من این است که لبنان هزینه بسیار زیادتری به بهای ندادن دو سرباز داده(هر چند همه می دانیم که سرباز ها بهانه اند!)8هزار واحد مسکونی در لبنان ویران شده اند و یک میلیون و 200 هزار نفر آواره شده اند و با این همه آری صلح برقرار شده. می خواهید بگویید برای مدتی اسرائل دست از حمله برداشته است؟فکر می کنید پیشرویهای اسرائیل به لبنان به منظور اشغال بود که ما با عقبگردهایش به اسرائیل هورا می کشیدیم؟من اینطور گمان نمی کنم . اسرائیل هدفش محک زدن نیروهای حزب الله بود و همچنین تضعیفش . و من فکر می کنم لبنان با هوشیاری باید پیش بینی چنین برنامه و هدفی را می کرد!اما متاسفانه حزب الله هنوز جهاد و حماسه را در هزینه کردن جان و مال مردم بی دفاعش می داند و به این افتخار می کند و آنقدر بر افکار مردمش کار کرده که آنها هم باور کرده اند برای پیروزی حتما باید در خاک و خون -جان عزیزان خود را مقابل دوربینها بگیرند و به جامعه جهانی اعتراض کنند . این که دست بوش به خون آغشته است حرفی نیست در این که اسرائیل یک حیوان روانی است هم شکی نیست!اما باید واقع بینانه تر به اولین سر سلسله ها چشم دوخت .تا کی باید بی سیاستی ها و عدم تدبیر کشور های فلسطین و لبنان و در راس آنها حزب الله را پای بهای آزادی سپرد ؟من می گویم این بهای نا هوشیاریست و هیچ افتخاری در تقدیم قربانیان حادثه نیست وقتی می توان از راه های دیگری بهره جست. مثلا به مزایای محدود و آزادیهای مشروط رضایت داد تا مردم بتوانند کمی به تقویت نیروهای خود بپردازند؟وضعیت اقتصادی-فرهنگی - اجتماعی و فرهنگی . تقویت بنیه علمی مردم . خصوصا در باره لبنان که تشنج کمتر از فلسطین بود می شد به تدابیر مختلف از برافروختن این جنگ دوری کرد. در فاجعه قانا قبل از هر کس حزب الله را مسئول می دانم چرا که می دانستند در حال جنگ با چه کسی هستند . رژیمی که از هیچ جنایتی ابا نداردو خود را برترین قوم می داند.معمولترین راه حل برای آنها که زیاد اهل تفکر نیستند برخورد فیزیکی است هر چند روشهای هوشمندانه بسیار سخت است اما وقتی مسئولیت اداره یک کشور با گروهی باشد باید به خاطرش زحمت بکشند. در مورد پیروزی لبنان من مشکوکم . باید منتظر اتفاقات بعدی بود کما اینکه به نظر می رسد ایران وضعیت چندان مناسبی هم در این قائله نداشته باشد . راستی آقای بلاش آبادی متشکر که آن غلط املایی را از من گرفتید . حقیقت این است که من اصلا فرصتی برای چک کردن مطالب ندارم . باید توی این تجربه ها به درست نوشتن عادت کنم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 11:24 توسط چیرانی
|
|
||
|
|
|
|
|
"به نام پدر" پرسشي بي پاسخ "به نام پدر" قصه دردي است كه نسل قبل از ما و نسل حاضر، آن را با پوست و گوشت و استخوان حس ميكند. كيست كه نداند پامال كردن حق، به لباس دين و حكومت و شرعيات يعني چه؟ كيست كه نداند هزينه دادن تنها به جرم امن پنداشتن يك سرزمين يعني چه؟ كيست كه سؤالهاي پي در پي نسلي را كه ناخواسته، نادانسته، نيامده به دنيا، درگير تحولات اخير سياسي ايران شد، نشنيده باشد؟ كيست كه سردرگمي و آرزوهاي محال نسل حاضر را، در نيمه عرياني كبود روزها و ماهها و سالها نبيند؟ جادهاي از ابتدا تا ناكجا "از كرخه تا راين"، "ربان قرمز"، "آژانس شيشهاي" و "خاك سرخ" آشناترين آثار ابراهيم حاتميكيا در يادهاست. جنگ همواره مهمترين سوژه اين كارگردان موفق سينماي ايران است كه از ابعاد مختلف و نگاهي نقادانه به آن مينگرد. اگرچه "از كرخه تا راين" طرح سؤالات جانبازيست كه خود را رو به روي جهان در سالهايي كه جهان تغيير كرده ميبيند، "ربان قرمز" پاسخ مردمي را كه ميخواهند بعد از جنگ به زندگي آرام و معمولي، عشق و روزمرگيهاشان برگردند ميجويد، "آژانس شيشهاي" توقعات و تصورات اغراق آميز اكثر مردم از نسل جنگ زده و عواقب اين ماجرا را به زبان جنگ به تصوير ميكشد اما "به نام پدر" حرف ديگري براي گفتن دارد. "به نام پدر" سؤالات نسل دوم انقلاب را مستقيماً نشانه ميرود. زندگياي كه گرچه از لحاظ زماني سالها با جنگ فاصله دارد اما هنوز هيچ جاي آن از عواقب جنگ در امان نيست. اين ناامني نه تنها بر عمر، وضعيت مالي و جاني و روابط خانوادگي مردم سايه انداخته بلكه ذهن،خاطرات و آرزوهاي نسل حاضر را نيز با سؤالات بي پاسخ بسيار، رها كرده است. سؤالاتي كه در مواقع بحران چون زخمهايي چركين سر باز ميكنند. سؤالاتي كه در آخرين لحظه نيز بي پاسخ ميمانند. تصميم بدون هماهنگي "پدر چرا به جاي من تصميم گرفتي؟" اين پرسش مجبوبه دانشجوي باستانشناسي يكي از دانشگاههاي جنوب ايران است كه در حين حفاري از تپهاي باستاني كه از سوي سپاه امن اعلام شده، پايش روي مين ميرود و به شدت آسيب ميبيند. او اين سؤال را در دو جا از پدرش ميپرسد: اولي زماني كه پدرش را مقصر مين گذاريهاي دوران جنگ ميداند و ميگويد چرا در جرياني كه عواقبش دامن او را گرفته، شركت داشته و دومي وقتي پدرش مجوز عمل با مسؤوليت قطع پا را امضا ميكند، محبوبه با درد ميپرسد: "پدر چرا هيچ كس هيچ وقت از ما چيزي نميپرسد؟" ماجراي دومي كه به موازات جراحت ديدن محبوبه در حال رقم خوردن است حقي است كه به بهانه دين، كار خير و قيد و بندهاي مذهبي از پدر سلب ميشود. "پول خلق الله كه خوردن ندارد" اين طعنهاي است كه مسؤول مؤسسه خيريه به پدر ميزند! مؤسسهاي كه پدر با وام آن توانسته معدني اكتشاف كند و درست در زمان گرفتن مجوز براي ثبت، در چنگال طمع مديران بالادستي مؤسسه ميافتد و به زور مجوز معدن از او گرفته ميشود. جالب اين است كه هر دو گروه، گروهي كه پدر محبوبه با آنها هم رزم بوده و گروهي كه مديران مؤسسه خيريه هستند هر دو از گروههاي مذهبي ملي مورد تأييد حكومتند، اما عملكردشان در فيلم متفاوت نشان داده ميشود. گويا تمام تلاش حاتمي كيا اين است كه اين دو گروه را اگرچه به يك چشم در جامعه نگريسته ميشوند، از هم جدا نشان دهد، يعني گروهي كه صادقانه جنگيدند و از انقلاب حمايت كردند و گروهي كه تنها به نرخ روز، طرفدار جريان شدند. پاهايي وامانده از حركت مين، معدن، پاي آسيب ديده، حفاري تپههاي باستاني، مؤسسه خيريه و ... اينها از بهترين سمبلهاي ارتباطي فيلم با مخاطبان است. مين را ميتوان نماد خطر، ترس و تهديد ناميد. خطري كه هميشه در كمين است و يادگار جنگ و هر لحظه ميتواند نسلهاي آينده را تهديد كند، "پاهاي" نسل آينده را! پاهايي كه نسلي را به جلو ميبرد، هدف قرار ميگيرند. نكته دوم تپههاي باستانياند كه گروه محبوبه به جستجوي يادگارهاي باستاني به آن شتافتهاند. نسلي كه در جستجوي هويت خود است اما در چنگال سوغاتي جنگ گرفتار ميشود. همچنين درباره مؤسسه خيريه، قدرتي كه به هر لباس خود را مأنوس عامه مردم ميكند و از طريق اختصاص امكانات مالي ناچيز به آنها به سرپوش گذاشتن بر ظلمهايي آنچنان اقدام ميكند. و در نهايت نقش محوري پدر، چه كسي پاسخگوي پرسشهاي بي پايان اين نسل است؟ پدري كه از پاسخگويي به شفافترين پرسش دخترش باز ميماند: "پدر چرا به جاي من تصميم گرفتي؟" |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 15:44 توسط چیرانی
|
|
||
|
|
|
|
|
رفت...
بی آنکه فرصتی به رویاهایم بدهد خداحافظ قائم شهری |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 8:34 توسط چیرانی
|
|
||
|
|
|
|
|
من کجای کارم؟ درست وقتی قرار مصاحبه ام را با یک نقش دهنده به سنگهای قیمتی برای روز پنجشنبه ثابت کردم،خبر رسید که باید عازم عسلویه شوم.میدان گازی پارس جنوبی !بزرگترین میدان گازی جهان و هزاران حرف دیگری که این روزها زیاد در باره اش می شنویم. صبح ساعت 7 صبح عازم شدم و تا ساعت 8 در فرودگاه منتظر ماندم . چیزی که ناراحتم می کرد این بود که مطمئنا خیلی از کسانی که روبه رویم نشسته بودند مثل من خبر نگار و عازم کنفرانس خبری ای بودند که ریس منطقه ویژه ترتیب داده بود ،اما من هیچ کدان را نمی شناختم! جالب که آنها با هم حسابی سر گرم خوش و بش بودند. به هر حال با همان غریبی وارد هواپیما شدم و برخلاف تمام خبرنگاران بلیط من برای لژ هواپیما صادر شده بود و من با یک سهامدار در عسلویه همسفر شدم .با ورود به عسلویه و ملاقات هوای دم کرده و منگ ،کم کم دور و بری ها را شناختم ابتدا با خانمی از ابرار آشنا شدم بعد ایران اقتصادی و بعد هم به سالن فرودگاه نیمه کاره عسلویه رسیدیم.باز هم در غریبی در کنار خبر نگارانی که با جیغهایی کوتاه به هم می رسیدند جا ماندم. مدیر روابط عمومی هم آمد و با آنها که می شناختشان احوال پرسی کرد و درست در آخرین لحظه سفر مرا شناخت! به هر جهت در مینی بوس سفیدی که 5 کیلو متر تا عسلویه ما را با خود می برد دوستان دیگری پیدا کردم . از شرق از خبرگزاری فارس ایرنا و ایسنا از جهان صنعت و دنیای اقتصاد.به ساختمان مرکزی که محل کنفرانس بود رسیدیم و بار دیگر گرما مثل کودکی در آغوش فشردمان. و دوباره دست سرد ساختمان شیک چهار طبقه ،زندگی را به نفسهایمان برگرداند. کنفرانس در سالن بزرگی برگزار شد یعنی ما دقیقا بعد از رسیدن به عسلویه برای مصاحبه آماده شدیم ابتدا آقای ضمیری اطلاعاتی در باره امکانات نیروی کار فاز های بهره برداری شده و ...داد و بعد کم کم خبرنگار ها به زبان آمدند و بمباران سوالات شروع شد خوشم می آمد که خبر نگارها خوب اطلاعات داشتند و خوب هم سوال می پرسیدند.یک ساعت و نیمی برنامه طول کشید آخرین سوال را هم من کردم در حالی که مدیر کل در حال برخواستن از جای خود بود!درباره نوع کاری که برای زنان در نظر گرفته شده . گویا موسسه ای در حال تربیت نیروی انسانی زن از میان دانش آموزان یکی از دبیرستانهای عسلویه است. پاسخ مدیر کل هم کارهای دفتری و مالی بود. بعد از کنفرانس هم در سالن بیرون پذیرایی شدیم و بعد از آن هم بلافاصله نهار!این هم از آن برنامه ریزیها بود! نهار هم ماهی لوبیا پلو بود و راستش را بخواهید به خاطر طعم ادویه شیرین ماهی چندان مورد استقبال قرار نگرفت! بعد از نهار به دیدن میادین و فاز ها رفتیم و باز اطلاعات بچه ها در باره فاز ها من را به خود آورد آنها حتی موقعیت فازها را می دانستند البته هر کدامشان حداقل2 سال در این حوزه تجربه داشتند .نکته جالب دیگر این که جلوی یکی از فاز ها که خبرنگار صدا و سیما می خواست با بک گراند فاز ها گزارش تهیه کند من و یک خانم از ایسنا پایین آمدیم.و این بعد از 20 دقیقه که ما هنوز در آن هوای دم کرده در حال سوال پیچ کردن یمکی از مهندسین بودیم، داد همه را در آورده بود چون آنها به خاطر گرمی هوا نمی توانستند پایین بییند و حسابی حوصله شان سر آمده بود. ساعت 4 و نیم دوباره فرودگاه بودیم گویا اینبار ما هواپیما را معطل خود کرده بودیم.به ما لوح و هدایایی دادند و ما عازم تهران شدیم .نتیجه خوبی که این سفر داشت به غیر از اطلاعات تخصصی تجربه شیرینش هم بود حالا من می دانم که خیلی نسبت به هم رده هایم عقبم و باید بجنبم. ساعت 6 به تهران رسیدیم. تهران هم توی گرما به زور نفس می کشید. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 11:34 توسط چیرانی
|
|
||
|
|
|
|
|
چه معصومانه جان می دهی!وقتی تنها سهم تو از سیاست از زندگی و از میهن همین است! در صبح گاهی که در امنیت دیواری از بتن به افسانه حمایت سازمان صلیب سرخ جهانی آرمیده بودی! قانا آیا زجه کودکانه ات را شنید و تو را به خاطرات ۱۰ سال پیش، دیگر کودکانی که در خون گرم غلتیدند سپرد؟ قانا دهان کوچک ترا در ثانیه هایی مبهم فرصت یک بار دیگر نامیدن "مادر "را به کف آورده بودند ،نبوسید؟ قانا بر چشمهای تشنه ات که در حسرت جرعه ای آرامش، اسباب بازی و لبخند هم بازی هایت خشکید،نمناکی از آب نپاشید؟ چرا دنیا چنین شده که هم او که به ظلم بر تو می تازد و هم او که به قصد فریاد رسی آمده ،در نهایت بام برسرت ویران می کنند!قصه دستمالی که به خاطرش قسطنطنیه به آتش کشیده شد !قصه تروا که به باز پس گیری زنی- ویران شد و قصه دو سربازی که به چانه زنی مبادله - سرزمینی درهم می ریزد و تو اینسان در خون ،در سکوت این پرسش را فرا یاد می آوری! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 17:28 توسط چیرانی
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 16:54 توسط چیرانی
|
|
||
|
|
|
|
|
تلخی ماهی که در دهان می ماند زیبایی فریبنده و غم خاصی که در چشمانش نشسته بود از همان ابتدا حکایت از ماجرایی تلخ می کرد. ماجرایی که این زن را باتمام جذابیتها و ستایشهای در وصفش - به قعر ماجرای تلختری به دریا می برد....به تماشای نیمه شبانی که ماه -ماه فریبنده -ماه زیبا و ستودنی -تلختر از همیشه به چشم می آید! ماه تلخ "ماه تلخ" عنوان فیلم جالبیست از رومن پولانسکی در باره روابط زناشویی در روزگار ما و مشکلات پیرامون آن. درباره این فیلم نقدهای زیادی دیدم. سر تیتر همه این مطالب به مازوخیست مازوخیست شدید اشاره شده بود من اما این اثر را حامل پیامهای برجسته تری می دانم.رگه های مشترکی که در فیلم"بی وفا" هم قابل بود. اشتیاق به روابط جنسی اگر چه نیازی غیر قابل انکار در بشر است اما برای تداوم این خوشی در روابط زناشویی تنها در کنار هم بودن -به هم عادت کردن و صاحب فرزند شدن کافی نیست!من فکر می کنم این مشکل بخش عظیمی از جامعه ماست. هر چند همیشه بوده اما با گذشته تفاوتهایی دارد. رابطه ای نافرجام رابطه عاشقانه ای که بین "می می"و "اسکار"به وجود آمد می توانست به آن فرجام نرسد.به تحقیر دختر عاشقی که از شکستن غرورش و به ذلت ماندن در کنار معشوقه اش ابایی نداشته باشد یا مردی که به سزای تحقیری تلخ دو پایش را از دست می دهد............ هر چند این تمام ماجرا نیست از داستان جالب آشنایی تا جذابیتهای جنسی که "می می "را از هر دختر جوان دیگری در اطراف "اسکار جدا می کند!پس راستی چرا اسکار اینطور از این اشتیاق عجیب و عشق افسونگرانه گریخت؟چیزی که بسیاری از منتقدان صاحب نام سینما آن را مازوخیست شدید نامیدنند. شاید بعضی از ما که شدیدا معتقدیم بگوییم :"آه .به این دلیل که آنها عقد شرعی نکرده بودند!"یا مثل خیلی از هم نسلیهای گذشته بگوییم:"هوس بود و برای همین وقتی مرد کام گرفت دیگر جذابیتی برایش وجود نداشت." شاید هم راست بگویند من اما طور دیگری فکر می کنم. رابطه ضامن رابطه ضامن هر رابطه ای باید قوی باشد. باید از سوی مهمترین اولویتهای آدمی پشتیبانی شود.مهمترین اولویت" می می" چه بود؟-رقص. مهمترین اولویت "اسکار"چه بود؟-نوشتن و ضمانت رابطه آنها چه بود؟نمی دانم!حتما باید بگوییم:علاقه . اما من می گویم در دنیای امروز آدمی وارد سطحی از بلوغ اجتماعی شده که فعالیت اجتماعی برایش جایگاه مهمتری نسبت به انسان در قرن و قرنهای پیش دارد. ما آدمها امروز برایمان مهم است چه کاری انجام می دهیم. نمی گویم قبلا مهم نبوده اما تا این حد آدمی وارد بازی نشده بود.هر چند که آدمهایی هم هستند که به کارشان علاقه ای ندارند و راه های گریز از کار برایشان خوشایند تر است اما این دو مورد فراق می کردند. این دو عاشق کارشان بودند . هر چند در مرحله ای "می می" به خاطر علاقه اش کارش را ترک کرد.....اما آنها آشنایی کاملی از هم نداشتند!"می می " به رقص درست مثل یک مهندسی فکر می کرد . رقص برای او یک سر گرمی برای خوش کردن نبود او به کسی مثل "جیم"دوست سیاهش نیاز داشت تا کارش را بفهمد و بستاید و البته اسکار هم به کسی نیاز داشت تا در نوشتن در خلق سوژه یاریش کند در کنار این هر دو "می می "و "اسکار"نیازهایی هم داشتند.مثل هر انسان دیگری! فلسفه ای که زیر سوال می رود زندگی زناشویی با رابطه های دوستانه فرق می کند من بارها شاهد طلاقهایی بوده ام که کم بیش چون زندگی در حد توقعاتشان نبوده از هم جدا شده اند.جدایی - انتقام - قتل چه تصاویر واضحی در این فیلمند."ماه تلخ" شاید نمایی کوچک شده از اجتماع ماست.آدمهایی که بی توجه به نوع اجتماعی شدن نوع نیازها و علایق و توقعاتشان از زندگی عاشق هم می شوند. به چه تضمینی؟ جای جای فیلم نشانه های معنیداری وجود دارد مثل تبلیغ سکس که در همه جای شهر به وفور یافت می شود .روی صفحه مانیتور -روی شیشه اتوبوس و حتی تیزرهای تبلیغاتی بزرگ راه . فیلم می خواهد این سوال را فریاد بزند که وقتی برخورد جامعه حاضر باسکس درست مثل کالا مثل خدمات مثل تجارت برخورد می شود باز هم چرا نیاز به با هم بودن احساس می شود ؟به نظر می رسد نسل حاظر باید بیش از اینها دقیق و نکته بین باشد .نسلی که کمتر حاضر است به مسائل روز مره بیندیشد....مسائلی که از همه چیز مهمترند اما به چشم نمی آیند.وقتی رابطه جنسی تا بدین حد عادی شده- جدا چه چیز باید بقای رابطه را تضمین کند؟ چه تلخ. اما خوبیش این است که به فکر فرو می برد.و این تلخی آنقدر درگیرت می کند که پاسخهایی بیابی............................ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 16:28 توسط چیرانی
|
|
||
|
|
|
|
|
بگذار سپری شوم بگذاربمانی بگذار در این رویا بمانم و بمیرم که تو گمم کرده ای! بگذار این حقیقت را که من و تو زیر یک آسمان و توی یک شهریم فراموش کنم . بگذار فکر کنم در آدرس سوزی-شماره سوزی و نام سوزی غریبی -من برای همیشه- از اوراق یادگاری هایت کوچه های خاطراتت جا مانده ام. بگذار وقتی به آن آوار قدیمی دل می دهم تو در نظرم بیایی و شبهای زمستانی رشت و آن خیابان خیس و انعکاس نور چراقهای نارنجی بر کف خیابان خیس و ...و تشویشی که همیشه از علاقه تو به قلب چنگ می انداخت....می اندازد...خواهد انداحت..... بگذار در رویایم تنها در رویایم زمان- در آن اظطراب دیوانه کننده -دقایق قبل از دیدارت ثابت بماند ....بگذار تنها نوای نجیب صدایت...بوی عجیب دستانت...بماند بگذار من اینگونه سپری شوم.... بگذار اینگونه برایم بمانی ... سپری شوم بمانی |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 8:56 توسط چیرانی
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 8:52 توسط چیرانی
|
|
||
|
|
|
|
|
تجربه بزرگترین معلم هیچ چیز جالبتر از این نیست که کار در کنار افراد متفاوتی تجربه بشه. در واحد کاری من کسی موازی من کار نمی کنه اما کار همه به نوعی رابطه با حیطه اطلاع رسانی داره. مترجم-متصدی سایت مسئول تاپ-مسئول اطلاعات و اخبار و ...هر کدوم تجاربی دارند که می شه از اونها استفاده کرد. بزرگی گفته بزرگترین معلم تجربه است. راست گفته...... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 17:10 توسط چیرانی
|
|
||
|
|
|
|
دنیای کار دنیای عجیب و زیبای من دنیای کار دنیای بسیار متفاوتی نسبت به دانشگاه!بی اندازه هم خستگی داره!تنها خوشبختی اینه که من عاشق کارم هستم و صبح وقتی قراره به زور ساعت ۶ بیدار شم به این امید که به کارهایی که دوستشون دارم می رسم می تونم خودم و بلند کنم. البته این کار مشکلات خودش رو هم داره گاهی اونقدر عرصه تنگ می شه که از زنده بودن بی زار می شم . وقتی برای یه مصاحبه باید ساعتها منتظر بمونم (البته اونقدر پر رو که یا بازبون یا دعوا یا بی اجازه کارم رو می کنم)گاهی هم شماره جایی که می خوام گیر نمی یاد گاهی هم توی یک مخمصه یک نفر گیر می ده که آره روزنامه نگارا ال و بل ند و اطلاعات رو از ترس نمیده..... دنیای خوبیه بالا خره.....هر چند بی اندازه دلتنگ پدر و مادر و شهرم هستم و به محض اینکه کار ماه مجله تموم شد گریز حسابی می زنم! دنیای آدم باید با تلاش و سختی ساخته بشه ای رو خوب می دونم. تجربه این کار برام خیلی مهمه..... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 16:58 توسط چیرانی
|
|
||
|
|
|
|
|
سمینار مسائل سیاسی
خانم شوبیری آدرس وبلاگت رو یه بار دیگه برام بذارتا شماره دکتر کوثری رو برات بفرستم! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 16:47 توسط چیرانی
|
|
||