تبليغاتX
لحن آبی ذهن
همین چند دقیقه پیش صدای داد و فریاد از راهروی دانشکده  به گوش رسید. با فاصله یک قدم از سایت می توانستم چهره خود دار مجتبی بیات دانشجوی تعاون را ببینم که سعی می کرد با با چهره آرامش طرف مقابل را دعوت به صبر کند .خوب احتیاجی نبود طرف را ببینم او جولان فرهادی دانشجوی ۸۱ ارتباطات بود که به خاطر پایین آمدن یک اعلامیه از دیوار داشت با روابط عمومی دعوا می کرد.راستش من صدای بغض کرده اعتراضهایش را از برم .
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 12:21  توسط چیرانی  | 

 

۱-جامعه شناسی وسایل ارتباط جمعی:تالیف ژان کازنو از کتابهای معروف در زمینه رسانه ها و از منابع مهم کنکور ارشد است.این کتاب توسط باقر ساروخانی (از اساتید گروه جامعه شناسی دانشگاه تهران )و منوچهر محسنی ترجمه شده است.چاپ هفتم این کتاب به همت انتشارات اطلاعات به سال ۱۳۸۱ منتشر شده است.این کتاب در شش فصل به دیدگاه ها در باره وسایل ارتباط جمعی -مردم و طرز تلقی آنها از رسانه ها به خصوص تلوزیون -نقشها و اثرات رسانه ها خصوصا در زندگی کودکان -افقد فرهنگی رسانه ها -فضاهایی که برای مخاطبان ساخته می شود و ... پرداخته شده استکه البته به نظرم فصل سوم و فصل ششم از فصول جالب آن هستند ژان کازنو در این کتاب به طور مکرر به تحلیل مظرات صاحبنظرانی چون مک لوهان -شرام-راجرزو برلو پرداخته است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 12:14  توسط چیرانی  | 

با خبر شدیم که امتحان "آ ت ت"را برای گزینش دانشجویان ارشد بر داشته اند . گویا می خواهند قدرت اساتید را در پذیرش دانشحو کم کنند.اما راه حل چندان هم درست نیست چرا که "آ ت ت "سیستمی برای سنحش استعداد دانشجویانی است که امتحان علمی را گذرانده اند اما در باره قدرت کاری شان اطلاعاتی در دست نیست .این مسئله خصوصا درمورد رشته روزنامه نگاری مهم بود چون هر سال عده زیادی از رشته های دیگر متقاضی آنندو با در صدهای زبان عالی و صرفا همین وارد معرکه می شوند و تمام ضرایب امتخانی "۱" است برد با آنهاست!

راستی اگر سازمان سنجش اینقدر نگران قدرت اساتید است  چرا فکری به حال قضیه شاگردی و ورود به ارشد نمی کند!گویا سال قبل در رشته ارتباطات احتماعی دانشگاه تهران ۴ دانشجو پذیرفته و این مسئله ظلم آشکار در خق دانشجویانی است که که درس را نه برای نمره بلکه برای آموختن می خوانند!دانشجویانی که همیشه محکوم به بی سوادی در سیستم آموزشی می شوند و صدایشان به حایی نمی رسد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 12:5  توسط چیرانی  | 

به کلی فراموش کرد ند که باید وب خانم خلقتی را چک کنند تاببینند امروز کلاس روزنامه نگاری تخصصی در دانشکده تشکیل می شود یا خبرگزاری ایسنا!دکتر اسعدی را می گویم . اگر این کار را مثل تمام شاگردان اینکلاس می کردند متوجه می شدند قرار در ایسنا به هم خورده .با تاخیر ایشان کلاس تشکیل شد چون ایشان در ایسنا بدونت شاگرد بودند و ما در دانشکده بی استاد! البته خبر رسید که علت این اشتباه این بود که ایشان آخرینبار سه شنبه وبها را چک کرده بودند!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 11:51  توسط چیرانی  | 

می توانی نامش را روز تاجگذاری بنامی یا آغاز ولایت آقا امام زمان یا روز موعود -روز ظهور! اما من زیباتر از این کلمات نمادین کهنه که زنگار کلیشگی گرفته اند می بینمش ! باوری که در قید و بند شعارهایی که ایمانت را مهر بر پیشانی ات کرده -نیست.

می توانی روز آمدنش را جمعه بنامی و مکان ظهورش را جمکران و تعداد یارانش را ۱۱۳تن و ...اما من خس ملموستری دارم.در ذهن و نگاه من موعود مثل موعود بر زبان جماعت تو نیست!من در هر حریان نیک گه به سمت مصالخه تساهل و مدارا پیش می رود -می بینمش.و ملاکم برای قضاوت آدمها زبان و لباس و پیشینه مذهبی شان نیست.گفتن از مهدی در زمانه ای که جو غالب آن را مرتب تکرار می کند هنر خاصی نیست .هنر در شنیدن آن آواز دلنیشین است که به صلح نزدیکمان کند و نه تمرینهای هر روزه توهین -فحش و مرگ باد!!!

می توانی علائمی برای ظهورش پیشبینی کنی اما من فکر می کنم او چونان غریبه ای می آید و این تمهید مقدمات در ظاهر به دردش نمی خورد چرا که پیامبر "محمد رسول ال..."فرمود مهدی موعود وقتی ظهور می کند اسلامی عرضه می کند که با اسلام تغییر یافته آن زمانه بسیار متفاوت است.به این ترتیب می بینی که هر آنکه صدای بلندتر دارد در انتظار ثابت قدمتر و راستگوتر نیست!

و من چقدر آنها که بی ادعا - بی تریبون گام در راه عدالت می گذارند و دستهایشان بوی انتظار می دهد و نه دهانشان را دوست دارم...  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 11:43  توسط چیرانی  | 

چه چیزی ارزش دارد؟اینکه چشمت را به روی روزهای بارانی ِجنگلهای مه آلود ِکوچه های تنگ بارانخورده  سفالهای سرخ خانه های شیروانی ِ بوی مبهوت کننده شالیهای سبز بهاری وزش سراسیمه باد از میان شاخه های زیتون و آ واز دلنشین باغهای چای  ببندی و در عوض چند سال راهی شهری بزرگ و شلوغ شوی و در تنهایی رورهایت را به درس و گتاب و آدمهایی غریبه سر کنی...

چه چیزی ارزش دارد؟

هیچ تصویری کبودتر از تصویر زن و مردی که تا انتهای آخرین جاده شهر هنگام خداحافظی همراهیم می کنند-نیست: آسمان مه آلود است-غروب دلتنگیست و آنها به ماشین خود تکیه داده اند و حرفی برای گفتن ندارند!چه چیزی ارزش دارد؟

بارها این سوال را از خودم کرده ام. آیا آرمانی که من به خاطرش چنین هزینه سنگینی کرده ام-محقق می شود؟روزی بالهای پرواز من آنقدر بزرگ می شوند؟"روزی دستهایم سبز خواهند شد؟" روزی می توانم در برابر گذشته بایستم و بگویم اینک آینده از آن من است؟روزی که من امنیت و آرامش را از دنیا -از وطن  به خانه ببرم-روزیکه به خانه برگردم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 12:6  توسط چیرانی  | 

اين عبارت انعكاسهاي متفاوتي در ميان اقشار جامعه دارد .مثلا بسياري از مردان اين عبارت را حربه اي براي مظلوم نمايي زنان و بهانه اي براي گرفتن امتيازات بيشتر «!» مي دانند.حكومتها هم اغلب اين جمله را سياسي و ابزاري در دست چپها مي دانند . پايين شهريها زنهايشان،شايد با وجهه فيزيكي اش بيشتر آشنا باشند اما آنقدر مشگل و دغدغه دارند كه شايد راحت از كنار آن بگذرند. مردهايشان،كه لابد اين موضوع را نه به شكل خشونت بلكه اصلي براي بقا مي دانند تا سنگ روي سنگ بند شود.بالا شهريها هم زنهايشان ،ابه=عاد روحي اين قضيه شايد برايشان آشناتر باشد و مردهاشان آن را مكتبي براي پركردن بي كاري خانمها ميدانند.

اما اگر پاي صحبت فعالين سازمانهاي غير دولتي يا آنها كهدر اين زمينه كار تحقيقي- پژوهشي كرده اند  يا آنها كه به جهت شغلشان با اين مسائل سر و كار دارند بنشينشي ديگر اوضاع از اين حرف و حديثهاي سرسري مهمتر مي شود!

من سال82 تحقيقي براي درس روش تحقيق عملي با عنوان «خشونت عليه زنان» كار كردم .ابتدا موضوع به نظرم خيلي كلي و سر جمع مي آمد اما وارد كه شدم متوجه شدم اين موضوع هزارتوي عجيبي دارد كه هر سرش را بگيري خودش به اندازه  يك پايان نامه كار مي برد،مثلا در تعريف خشونت را به جسمي و روحي و نوع روحي را به معنوي .جنسي ،لفظي و ... تقسيم مي كنند. آمار و قدمت  هر كدام از اين خشونت ها در ميان طبقه،منطقه جغرافيايي،مليت ،زبان ،دين و ...متفاوت است.در مبحث عوامل موثر بر هر يك از اين خشونتها  ديگر وارد حيطه جديدي مي شويم: عوامل وضعيتي و فرا وضعيتي( مثل نوع تربيت زن در پذيرش خشونت و نوع تربيت مرد در اعمال آن ،سطح تحصيلات هر يك و ميزان احساس رضايت از زندگي و بعد هم انگيزه هاي بروز خشونت) آيا علل رواني در بروز آن نقش دارد يا اجتماعي يا نه اصلا ژنتيكي،چرا قربانيان اغلب زنان هستند اعم از همسران مادران خواهران و فرزندان دختر؟و چرا اين قربانيان كمترين پرونده قضايي رادر محاكم و دادگاه ها دارند ؟چرا در بيشتر كشورها از جمله ايران اين جرايم كمتر گزارش مي شوند يا اصلا گزارش نمي شوند؟به اين بحثها ،حواشي را هم بيفزاييم:چرا در جوامع در مورد آگاهسازي زنان از حقوقشان معمولا مخالفت مي شود چرا جنبشهاي زنان اصلا شكل گرفته اند ؟چرا زناني كه بيشتر از خشونت آسيب مي بينند از اين سازمانها دورند؟يا بهتر است بگوييم دور نگه داشته مي شوند؟شكلهاي پنهان خشونت چيست؟ مسائل چون فحشا ،قاچاق انسان،آزارهاي جنسي زنان توسط همسرانشان ،آزارهاي خياباني و ...مي بينيد كه چقدر اين حوزه وسيع است!هر كدام دنيايي نا گفته ها دارد.كه درباره آن اطلاعات كافي هم نيست!سعي دارم با سركشي به اوراق تحقيقم درباره هر مبحث اندكي تامل كنم و اطلاعاتم را به روز كنم.اگر خواننده اين سطوريد با نظراتتان در اين امر ياريم كنيد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 15:58  توسط چیرانی  | 

پرده ها را کنار میزنم حضوری مبهم در من قدم بر می دارد
صدا می زند
صدا می زنم
می شکند.......
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 19:16  توسط چیرانی  | 

مي گويد بو كن مرا بو كن اين معطر عريان را چندان كه ماه از ميل برهننگي گيسو گشوده از پيچه پر پشت ابر به در آيد و من از طعم تنفس ملكوت بر اقلين علاقه خدايي كنم(سيد علي صللحي)

در ابتدايي ترين صحن ،مابين باب رضا و باب جواد آنجا كه مسجدي عظيم به نام عيدگاه در حال احداث است،مي تواني گنبد آبي فيروزه اي مسجد گوهر شاد را در سمت چپ گنبد طلايي انان رضا ببيني !زيبا و سربلند و افسون كننده ،چنان كه گويي در دل شب مي درخشد گويي با تو گفتگئ مي كند،گويي صداي دلت را مي شنود،گويي ميل به اجابت او در ناباوري چشمهاي  تو مي تپد و چه يقين دل پذيري وقتي ديگر صدايي نمي شنوي تنها محو آن درگاه الهي مي شوي.صحن مرمرين و پاك رواق ابتدايي كه به اولين صحن كعبه كعبه نيست ،آنقدر وسيع است كه تو احساس غرق شدن مي كني ...اما هيچ چهره اي انگار برايت غريبه نيست.همه آشنايند همه منقلبند  و هر كس به زبان خود با گوشه اي از گنبد طلا حرف مي زند . صداي بال كبوتر مي آيد  و مناجاتي كه تمام صحن را فرا گرفته ،به راهروي رئاق قدس مي پيچي  و از مسجد گوهر شاد مي گذري  و كفش به دست راهي زيارت مي شوي.اندروني ديگر روز ماه سال نمي شناسد هميشه شلوغ است و هر كس براي ماندن و ساعتي استغاثه آمده و نه دل دادن  و عبور كردن و جا به ديگري دادن !دست به ضريح رساندن هم كه سنت ديرين است  و انگار از واجبات  زيارت شده . جز اعراب بلند قامت و محليهاي مشهدي كه ديگر در اين كار خبره اند در قسمت خانمها جه كسي مي تواند بيش از ده دقيقه در نزديكترين حلقه ضريح بماند با اين كه خادمان امام رضا مرتب تذكر مي دهند تا جمعيت ثابت نماند و گذز كند اما اين اشتياق كه به هر حال به شكلهايي اينچنين در آمده چنان مردمان را مصمم كرده كه نمي توان آنها را خط و جهت داد .مي تواني گوشه اي بايستي و با نگاه به ضريح  زيبايي كه در چهار كنجش گلهاي گلايل و سرخ طبيعي چيده شده ،زيارت كني...صداي دعاي زني كه با هق هق بي امانش عجين گشته تو را در غم او ،غم تمام كساني كه اينطور بي تاب ازلحظه اي دست رساندن به ضريح فولادي اند ،شريك مي كنند...و به ياد اين آيه مي افتي :«و سوگند كه ما انسان را در سختي آفريديم »راستي چه خوب كه آدمي مي تواند در جايي بدور از غرور و ملاحظات اجتماعي عقده دل باز كند و از دل تنگيهايش بگويد!تو اما از به زانو در آمدن انسان ماشيني و واگويه كردن دردهاي بشري ،گريان مي شوي و در مقابل ايوان طلا كنار آبخوري طلا آنجا كه صحن پر از قالبهاي قرمز است و زواران به حال دعا و نماز ند ،اشكها امانت نمي دهند ...

بوي عود مي آيد و فضا از عطر مناجات سر مست است  و تو با خود مي گويي چگونه مي توان اين لحظات پاك را به نياز بي پولي  و خانه و پوشاك و مريضي و زندان و قرض و اين حرفها اختصاص دهي ؟؟ااينجا تنها بايد معصوميت از دست رفته آدمي را تمنا كني و بس .بايد اينجا صلح و آرامش براي آدميان بخواهي موهبتي كه از خيابانها ،خانه ها  و دلها از كف رفته روزگاري براي مردمان بخواهي كه خانه هاي دلشان زودتر از اينها خانه تكاني شود تا اين طور از غصه و درد در هم نپيچد.براي آميان سيري دل خوش آرزو مي كني و به رسم فروتنانه خادمان نجيب آستان قدس رضوي تعظيم مي كني و دل مي سپاري و بر مي گردي همچنان كه فضا معطر از عرياني پاكي است و سر مست از طعم تنفس ملكوت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 23:20  توسط چیرانی  | 

سيري دل چهار سال دوري از رشت وابستگيهايم به گروه «فرهنگ و تمدن » را  نگرفت! در اين چهار سال هر بار كه رشت با باران و ترانه هاي دل انگيزش و نغمه هاي خيس خيابانهاي آشنايش و پيچ و خم كوچه هاي تنگ و بامهاي شيرواني اش مرا به خود خواند ‚فكر به گروه‚ روزنه اي از اميد مي گشود.گروهي كه اگر چه برايم ايده آل كامل نبود(همانطور كه من هم براي آن ايده آل كامل نبودم)اما دنيايي از صفا و گرمي به من مي بخشيد.هر چند آنروزها جواني فروزنده 80-81 براي درك اين نعمت ‚خام و ناشي بود!

.....

كانون فرهنگ و تمدن بعد از سمينار جوانان و گفتگوي تمدنها كه در 9 اسفند 79 در تهران برپا شد ‚اولين پيوندهاي گروهيش در شهر رشت شكل گرفت . بعد از دو سال فعاليت موفق به كسب مجوز از سازمان ملي جوانا شد و كارش را به طور رسمي در حيطه موضوعات فرهنگي چون صلح ‚امنيت اجتماعي و محيط زيست ادامه داد.

.....

روزي كه من رشت را به مقصد تهران و دانشگاه تهران ترك كردم دلخوريهاي زيادي قلبم را آزرده بود . خصوصا مشكلي كه بعد از يك سال به خاطر سو تفاهم با يكي از اعضاي اصلي گروه بروز كرد رابطه ام را سردتر كرد.من آنطور كه بايد و شايد در مقام دفاع بر نيامدم گفتم حسابم پاك است. و زمان مسئله را حل مي كند!زماني كه هنوز فرا نرسيده !رفته رفته گروه هم به خاطر كار و درس بچه ها از هم گسست اما كماكان رابطه شان كه از غرور زخمي من مستحكمتر بود باقي بود. امروز از پس اين اين چند سال مي دانم كه چند اشتباه جدي كردم يك اين كه آنقدر از بي اعتمادي آن عضو لجم گرفته بود كه تلاش چنداني براي اثبات بي گناهي نكردم . دو اينكه تك تك بچه ها را مقصر در ما جرا مي دانستم چون بي طرفي پيشه كرده بودند‚سوم اينكه مغرور بودم و حاضر نشدم وضعيت را تحمل كنم :استعفا كردم!و اين تنها يك اقدام رسمي نبود در رابطه هم تاثير گذاشت سومين اشتباه بستري در دوري از گروه شد.من بايد اعضا را كه ديگر دوستان خوبي بوديم با نقطه صعفها و تواناييهاشان باور مي كردم ولي مشكلم اين بود كه بي نهايت ايده آلگرا بودم حال اينكه خود پر از اشتباهم!توقعم آنقدر زياد بود كه انتضار داشتم همه براي من بسيج شوند!

تابستان امسال اتفاق جالبي افتاد :من در مراسم عروسي آن عضو دعوت نشدم و امروز اتفاق جالبتري افتاد من به خانه همان عضو رفتم .به يك مهماني دسته جمعي گروهي ،بدون غرور !من كه از رفتار بچه ها كوچكترين علامتهاي نامهربانانه را  رمز گشايي مي كردم  رسما چنين رمز كم لطفانه را ناديده گرفتم و به خاطر حفظ اين باغچه كوچك  به خاطر بازگشت به ريشه هايم  يك بار ديگر شروع كردم . چون حالا مي دانم هيچ موهبتي عزيزتر از بودن در اين گروه نيست هر چند هر يك از ما اشكالاتي هم داريم .در مهماني امروز را شادتر از چهار سال پيش ديدم مثل همان روزهاي همايش« لحن آبي ذهن »اين گروه اولين جاي زمين است كه من در آن همه چيز را از سر مي گيرم!باغچه اي كه سعي دارم دوباره احيايش كنم!باغچه اي كه من در آن ريشه دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 23:19  توسط چیرانی  | 

درست در آشفته بازاري كه بحث بر سر راي به هاشمي يا معين در گفتگوهاي دانشجويي داغ بود و هر شب برگه هاي تبليغاتي بر سر در هر يك از اتاقهاي كوي دانشگاه خبر از مهم  بودن اين دو رقيب مي داد‚ عصر روز جمعه 27/3/84 ورق در برابر چشمان ناباورمان برگشت و...بچه هاي بسيج شيريني پخش كردند ودر تابلوهاي اعلانات خبر از «فتح بزرگ» دادند!بله چون بعد از 27 سال ‚محافظه كاران توانستند حاكميت را يكدست از آن خود ساختند:قوه قضائيه‚مجلس‚شوراي شهر‚رياست جمهوري(زيبا كلام‚1384)اما آنچنان كه جامعه دانشجويي ما از اين چينش به خود لرزيد‚خانواده هايمان را به خود نلرزاند!اكثريت كساني كه مي شناسيم اگر چه اين نتيجه را باور نكردني مي دانند اما همگي تقريبا در نقاط مشتركي اتفاق نظر دارند مثلا اين كه رقيبي چون هاشمي از دلايل بالا آمدن احمدي نژاد بوده و زمزمه هاي نال اند.زي هشت ساله رياست جمهوري و عالي جناب سرخ پوش نيز بي تاثير نبوده!

البته چيزهاي ديگري هم بي تاثير نبوده.در زماني كه همه شاد از وامهاي ازدواج اعطايي به جوانان تهراني بودند و اردوهاي دانشجويي به خرج شهرداري تهران به راه افتاده بود و به تك تك اتاقهاي كوي دانشگاه تلفن مي بخشيدند و مجموعه ورزشيدختران داير مي كردند بايد از خود مي پرسيديم چطور يك نهاد مردمي كه رديفي در دولت ندارد توان چنين خرجي را دارد؟وقتي اين كانديداي كوچك اندام به صف تنور انتخابات پيوست چه كسي فكر مي كرد مردم يك كشور مبهوت آبادگريهاي يك شهر شوند؟ گويا شهردار با هوش نقاط حساسي را نشانه رفته بود وام ازدواج كه نياز هر زوج جوان  و دعاي هر مادري است و بهبود امكانات خوابگاهي كه هم به لحاظ سياسي مشهور است و هم خانه هزاران فرزند اين مرز و بوم است به تعبيري كشوري كوچك در تهراني بزرگ!چه كسي فكر مي كرد كه اين كوچك اندام نوراني(در صحن علني سازمان ملل متحد)كه اينچنين با وعده هاي آب دهان ريز دل اين مردمان خوب پابرهنه را شاد مي كند بزرگترين افتخاراتش تا به حال همان سخنراني جهان بدون صهيونيسم و تكذيب كوره هاي آدم سوزي يهوديان باشد؟آن هم درست در زماني كه بايد قواعد بازيهاي سياست بين المللي در جهت گرفتن حق انرژي هسته اي مي كوشيد!اما او انگار اين عرصه را هماوردگاهي مي بيند كه تنها بايد رجز بخواند و فحش دهد و درست همينجا و در همين مقطع دم از حقايق تاريخي قوم يهود بزند!من فكر مي كنم توان ايرانيان را بايد دز سرمايه اجتماعي ايرانيان يافت  ونه انرژي هسته ‚جيزي كه نه ژاپن آن را داشت و نه كره!در اين مدت نه ماهه جز سمبل بازي و وعده و فحش و پافشاري بر حق هسته اي شنيده ايم؟اين روزها  همانها كه هيچ تلاشي براي تضعيف دولت خاتمي فرو گذار نكردند‚از ما مي خواهند در تحمل اوضاع صبور باشيم ...!باشد صبوري مي كنيم چرا كه بد يا خوب‚شاگرد مكتبي هستيم كه در گفتمان ‚حاظر به شنيدن صداي طرف مقابل است.

آري ما نيز خاك در چشم و خار در گلو ‚صبوري مي كنيم...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 23:16  توسط چیرانی  | 

 

خط خورده عزيز

اگر چه از آخرين ديده بوسي چشمهاي نجيبت سالها مي گذرد اما تقويم قلم‚روزهاي كمتري از فاصله آخرين خاطره بوسي را مي دهد.عيد امسال هم آمد و من قبل از هر چيز و هر كس تورا آرزو كردم.بهار 85 ‚گيج و سرگشته از دير شدن زمان (21:55)مثل هزار هزار سال ديگر تاريخي ‚تحويل شد...و من باز هم عيدي نگرفتم و در شلوغي اين روزگار گم شدم...شايد تو از ليست خدا خط خورده اي...!هر چه مي گردد پيدايت نمي كند!چون مطمئنم خودم در ليست او هستم.او كوچكترين خواسته اي كه از دلم مي گذرد را مي شنود و مي دهداما تمناي تو را پاسخ نمي دهد...!

سبزه هاي عيد را امسال را به ياد تو گره مي زنم شايد كه عيدي امسال من باشي!
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 23:13  توسط چیرانی  |